• صفحه نخست
  • آرشیو مطالب
  • نسخه موبایل
  • تماس با من

تهران نشین
حرفهایی برای گفتن


شامپو رفع سفیدی مو شامپو رفع سفیدی مو
بیش از 15 سال جوان شوید
با این شامپو دیگر نیازی به رنگ مو ندارید
تکنیکهای تست‌زنی در کنکور
آموزش ویدیوئی کشف گزینه صحیح
(مهندسی معکوس)
X
تبلیغات در بلاگ اسکای

موسم قشلاق رفت

موضوع: شاید خداحافظی نظرات: 11

هر سرای را مخارجیست و توجهاتی واجب

بضاعت امیر اندک و نگهداری خانه ها ازتوانش فراتر شده است

موسم قشلاق رفت ، امیر ز تهران گذشت

دلم هوای خانه کرده است. باز می گردم . آری به خانه باز می گردم .

آشنایان قشلاقی. دلم برایتان تنگ خواهدشد 

در تدارک سفرم


جمعه 8 اردیبهشت ماه سال 1391 ساعت 00:04 AM | توسط: امیر | چاپ مطلب

مهمان دولتی بیگانه

موضوع: ایمیل های منتخب نظرات: 13

خدیجه سومین دختر دکتر محمد مصدق است که پس از کودتای 28 مرداد دچار بیماری روحی شدید شد.دکتر مصدق تا واپسین دم حیات نگران خدیجه بود و به بچه های خود توصیه کرد که مواظب وی باشند.تا موقعی که دکتر غلامحسین و احمد پسران وی حیات داشتند مواظب او بودند و هزینه ی درمان او را تامین می کردند ولی اکنون دختر دکتر مصدق،فرزند نخست وزیر ملی و قهرمان ایران،تنها و فرسوده و فقیر در گوشه یکی از آسایشگاه های دولتی سویس در میان عده ای بیماران روانی با هزینه دولت سویس به سر می برد،زهی تأسف.

یکی از ایرانیان که با دختر دکتر مصدق دیدار کرده بود در نامه ای می نویسد:
به نام یک ایرانی دلسوخته که از این آسایشگاه بازدید کرده و از نزدیک با خدیجه به گفتگو نشسته است،به شرح این دیدار می پردازم.
در جستجو برای یافتن خاطره هایی از مصدق،در سویس خانه ای را پیدا می کنم که مصدق دوران دانشجویی اش را در آن گذرانده است.می کوشم اطلاعات بیشتری کسب کنم که می شنوم دختر وی خدیجه مصدق،آخرین و تنها بازمانده خانواده قهرمان ملی،سالهاست که در آسایشگاه بیماران روانی نوشاتل،به هزینه ی دولت سویس در نهایت فقر و تنگدستی به زندگی ادامه می دهد. بالاخره با آسایشگاه بیماران روحی تماس می گیرم.با بی اعتنایی پرستاری مواجه می شوم که می پرسد:"چه نسبتی با وی دارید؟"می کوشم برای وی توضیح دهم که‌ "پدر این بانوی سالمند نخست وزیر ملی ایران بوده است و خدمات او به کشورش هرگز از خاطر میلیون ها ایرانی نمی رود و به همین دلیل است که می خواهم دختر وی را ببینم."پرستار با لحنی استهزاء آمیز می خندد و از پشت تلفن می گوید پس چرا ایرانیان از این دختر قهرمان ملی سراغ نمی گیرند و بالاخره می گوید باید از پزشک معالج وی اجازه بگیرم.پس از چند لحظه اجازه ی ملاقات می دهد.می پرسم چه چیز هایی لازم دارد تا برایش تهیه کنم و قرار ساعت 5 بعد از ظهر را می گذارم.
در وقت تعیین شده به آسایشگاه سالمندان می روم.به دفتر می روم و می گویم برای ملاقات چه کسی آمده ام.دکتر به پرستار دستوراتی می دهد.
چند لحظه بعد پرستار با بانویی سالخورده که باید بین 60 تا 70 سال داشته باشد،وارد می شود.به طرفش می روم و به او ادای احترام می کنم.احساس می کنم این ادای احترام از جانب میلیون ها ایرانی تقدیم مصدق می شود که هنوز خاطره ی فداکاری های او را فراموش نکرده اند.پرستار می پرسد:"می خواهید در اتاقش صحبت کنید یا همین جا؟"پاسخ را به او واگذار می کنم.خدیجه دختر دکتر مصدق می گوید همین جا.دسته گلی را که برای او آورده ام می گیرد به او می گویم که ایرانی هستم و اگر کاری دارد حاضرم برایش انجام دهم.اما فقط تشکر می کند.پس از چند لحظه بی آنکه چیزی بخواهد یا حرفی زده باشد،فقط یک بار دیگر تشکر می کند و از اتاق بیرون می رود.وقتی شماره اتاقش را می پرسم،می ایستد و شمرده می گوید"صد و هفده."بعد خدا حافظی می کند و دسته گل را پس می دهد.می پرسم "مگر گل دوست ندارید؟"پاسخش فقط تشکر است.به عقیده من این درست ترین پاسخی بود که او داد.زیرا 49 سال از احوال تنها بازمانده ی مصدق قهرمان ملی بی خبر بوده ایم و او را به حال خود رها کرده ایم و به عنوان یک ایرانی او را فراموشش کرده ایم."
با بغضی جانسوز در گلو به دفتر آسایشگاه بر می گردم،دسته گل را به پرستار می دهم.می گوید:"چه شانسی!"
از علت بیماری اش می پرسم و پاسخ می شنوم به دنبال غارت منزل دکتر مصدق در 28 مرداد 32 و زندانی شدن،چون دختر بسیار حساسی بوده و پدرش را خیلی دوست داشته،دچار اختلال روانی می شود.
از این پرستار می پرسم هزینه نگهداریش چگونه تأمین می گردد؟پاسخ او مثل پتکی بر سرم فرود می آید.هیچ کس برای وی پولی نمی فرستد."تمام اعضای خانواده ی او مرده اند.ما به سفارت ایراناطلاع دادیم و از آنها خواستیم که مخارج وی را تأمین کنند،ولی قبول نکردند و پاسخی ندادند.در حال حاضر آسایشگاه بر خلاف رسم جاری خود علاوه بر تحمل مخارج وی ماهانه حدود صد فرانک هم به وی می پردازد تا اگر چیز خاصی لازم داشته باشد تهیه کند."پرستار اضافه می کند من تعجب می کنم"ایران یک کشورثروتمند است و همین حالا هم دولت ایران دارد یک رستوران 6 میلیون فرانکی در ژنو می سازد،ولی برایش دشوار است هزینه ی یک بیمار را بپردازد.مگر شما نمی گویید پدر وی نخست وزیر بزرگی در تاریخ ایران بوده است؟!"
با قلبی پر از اندوه از آسایشگاه خارج می شوم.کنار دریاچه به ساحل چشم می دوزم.به یاد مردی می افتم که در دوران نخست وزیری اش حتی از دریافت حقوق ماهانه خود داری می کرد.
به هر حال واقعیت این است که هم اکنون خدیجه مصدق در شرایط نامساعد اما با وقار و آرامش در یک آسایشگاه روانی بدون هیچ گونه در آمدی در سویس روزگار می گذراند و مهمان دولتی بیگانه می باشد.


سه شنبه 5 اردیبهشت ماه سال 1391 ساعت 11:08 AM | توسط: امیر | چاپ مطلب

اعتراض به فروش شرعی گور مفاخرایران

موضوع: شنیده ها نظرات: 24

اعتراض شفیعی کدکنی به «فروش شرعی» گور مفاخر ایران

محمدرضا شفیعی کدکنی به بی‌توجهی حکومت و مردم ایران به مفاخرشان اعتراض کرده و از فروش شرعی گور بدیع الزمان فروزانفر و تبدیل قبر فرخی یزدی به پارک و از بین‌ رفتن مدارک دانشگاهی ملک‌الشعرا بهار خبر داده است.
محمدرضا شفیعی کدکنی، شاعر و استاد ادبیات فارسی دانشگاه تهران، در تازه‌ترین شماره نشریه «ایران‌شناسی» به بی‌توجهی مردم و حکومت به مفاخر فرهنگی‌شان اعتراض کرده است.
وی از فرخی یزدی و بدیع‌الزمان فروزانفر و ملک‌الشعرا بهار به عنوان نمونه‌هایی از این بی‌توجهی نام می‌برد. شفیعی کدکنی در این یادداشت با اعتراض به اینکه قبر فرخی یزدی تبدیل به پارک شده است نوشته است: چرا هیچ کس نمی‌داند که قبر فرخی یزدی کجاست؟ شاعری که مانند آرش کمانگیر، تمام هستی خود را در تیر شعر خود نهاده است و با دیکتاتوری بی‌رحم زمانه به ستیزه برخاسته است و در زندان همان نظام با آمپول هوا ، او را کشته‌اند، چرا باید محل قبر او را هیچ‌کس نداند؟
وی سپس به فروش شرعی گور بدیع الزمان فروزانفر اشاره کرده و ادامه داده است: جای دوری نمی‌روم، در همین دوره بعد از سقوط سلطنت، یعنی در بیست سال اخیر، اولیای محترم حضرت عبدالعظیم (به صرف گذشت سی سال و رفع مانع فقهی) قبر بدیع‌الزمان فروزانفر، بزرگ‌ترین استاد در تاریخ دانشگاه تهران و یکی از نوادر فرهنگ ایران زمین را، به مبلغ یک میلیون تومان (در آن زمان قیمت یک اتومبیل پیکان دست سوم) به یک حاجی بازاری فروختند. در کجای دنیا چنین واقعه‌ای، امکان‌پذیر است؟
شفیعی کدکنی کشور فرانسه را مثال می‌زند و می‌نویسد: من در میان هزاران مانعی که در این راه می‌بینم، به شوخی به آنها می‌گویم اگر شما از دولت فرانسه به پرسید که در فلان تاریخ، و در فلان قهوه‌خانه خیابان شانزه‌لیزه، آقای ویکتور هوگو یک فنجان قهوه خورده است؟ و صورت حساب آن روز ویکتور هوگو، در آن کافه مورد نیاز من است. فورا از آرشیو ملی فرانسه می‌پرسند و به شما پاسخ می‌دهند، اما ما جای قبر فرخی یزدی را نمی‌دانیم؟
اگر از دانشگاه تهران بپرسید که ما می‌خواهیم نوع سئوالات امتحانی ملک‌الشعراء بهار یا بدیع‌الزمان فروزانفر یا خانم فاطمه سیاح را بدانیم، آیا دانشگاه تهران یک نمونه ( فقط یک نمونه ) از پرسش‌های امتحانی این استادان بزرگ و بی‌مانند را، که فصول درخشانی از تاریخ ادبیات و فرهنگ عصر ما را شکل داده‌اند، می‌تواند در اختیار ما قرار دهد؟ نه تنها در این زمینه پاسخ دانشگاه تهران منفی است، که حتی پرونده استخدامی ملک‌الشعراء بهار را هم ندارد.



سه شنبه 15 فروردین ماه سال 1391 ساعت 4:54 PM | توسط: امیر | چاپ مطلب

اگر چارلی به پیامبری برگزیده می شد

موضوع: سخنان لطیف نظرات: 11


اگر من پیامبر بودم

رسالتم شادمانى بود ، بشارتم آزادى

و معجزه ام خنداندن کودکان

نه از جهنمى مى ترساندم و نه به بهشتى وعده می دادم

تنهامى آموختم اندیشیدن را و "انسان" بودن را

(چارلی چاپلین)


دوشنبه 14 فروردین ماه سال 1391 ساعت 11:20 PM | توسط: امیر | چاپ مطلب

دهقان فداکار

موضوع: ایمیل های منتخب نظرات: 12

در گذر سال‌ها و فصل‌ها و روزها و در گوشه‌ای از این خاک پهناور، قهرمان دوست‌داشتنی سال‌های دور و نزدیک کتاب‌های درسی، در زیر غبار فراموشی، روزگار می‌گذراند و کسی نمی‌داند در دل این پیرمرد 80 ساله چه غصه‌هایی انباشته شده است.گویی فراموشی رسم دنیاست و قرار است قهرمان‌های زندگیمان با گذر زمان در لابلای صفحات کتاب زندگی گم شوند و هیچکس یادی از آنها نکند، تا موقعی که درد و غم بر چهره آنها بنشیند و تازه، شاید آن موقع گذر رهگذری بر کوی و برزن آنها بیفتد.یادمان نرفته و هرگز هم یادمان نمی‌رود، وقتی برگ‌های کاهی «فارسی» سوم دبستان را ورق می‌زدیم، داستان کشاورز جوانی را می‌دیدیم که در دل شب و در اوج گمنامی، درس ایثار و فداکاری را برای آن شب و فرداهای آن روزگار به دیگران آموخت . مرد جوانی که از آن به بعد، همه او را با نام «دهقان فداکار» شناختند و حالا نیم قرن از آن شب می‌گذرد.سرمای استخوان‌سوز پائیز، شب تیره و تار، ریزش کوه، ریل‌های درهم پیچیده، سوت قطار، پیراهن، نفت ، فانوس، آتش و ... رژه مرگ بر روی خط آهن، این‌ها کلماتی است که با شنیدن نام «دهقان فداکار» ناخودآگاه ذهن دانش‌آموزان دیروز و امروز با آنها درگیر می‌شود و جلوه‌ای از درس زندگی را با خود مرور می‌کند.امروز دیگر همه «ریزعلی خواجوی» را می‌شناسند؛ آری، «ریزعلی» همان دهقان فداکاری که می‌شناسی و می‌شناسیم، اما چه می‌شود کرد که امروز قهرمان فداکار سال‌های دور و نزدیک کتاب‌های درسی، نه محتاج فداکاری دیگران، بلکه منتظر یک جرعه مسئولیت‌شناسی و قدردانی قدرشناسان است. «أزبرعلی حاجوی» که در کتاب‌ فارسی سوم دبستان به «ریزعلی خواجوی» معروف شده است، این روزها در سنین بیش از 80 سالگی روزگار خود را سپری می‌کند و البته این گذران زندگی، خالی از رنج و مشقت‌های بی‌شمار هم نیست، آن هم برای کسی که برای بزرگ‌ترها و کوچک‌ترهای ما حکم اسطوره‌ای را دارد که تا زمان می‌گذرد، یاد و نامش در دل‌ها باقی است. در میان هیاهو و کشاکش زندگی ماشینی و در کوچه پس کوچه‌های شهری شلوغ، سراغ خانه ریزعلی را می‌گیرم و دقایقی پای حرف‌های گفته و ناگفته او می‌نشینیم؛ کوچه‌های تنگ و صمیمی در مناطق قدیمی کرج و خانه‌ای در طبقه هم‌کف یک ساختمان 4 طبقه که جز صفا و سادگی و چند تکه اثاثیه معمولی، چیز دیگری در آن پیدا نمی‌شود.



ریزعلی در پنجمین روز از اسفند سال 1309 شمسی در یکی از روستاهای شهرستان میانه از توابع استان آذربایجان شرقی به دنیا آمده و حالا حدود 5 سال است که روستای محل زادگاهش را به خاطر شرایط سخت زندگی و تنهایی، ترک کرده و همراه با همسرش به منطقه «حصارک کرج» آمده است و زندگی می‌کند. دهقان فداکار 5 پسر و 3 دختر دارد که هر کدامشان در گوشه‌ای از تهران و کرج روزگار خود را می‌گذرانند و آنطور که خودش اشاره‌ای گذرا می‌کند، یکی از پسرانش نیز جانباز سال‌های حماسه و خون است.



هر چند بارها و بارها داستان آن شب سرد پاییزی را در کتاب‌هایمان خوانده‌ایم، اما شاید شنیدن داستان دهقان فداکار از زبان خودش لطف دیگری داشته باشد؛ هرچند بازگویی آن روزها با کمک داماد و دختر وی میسر می‌شود، چراکه قهرمان قصه ما به زبان شیرین آذری سخن می‌گوید و فارسی سخن گفتن برایش سخت است.ریزعلی به شرح ماجرای شبی می‌پردازد که جان مسافران قطار تبریز به تهران را نجات داد ، آن هم بر روی ریل‌های آهنی و بر فراز درّه‌ای 40 متری که اگر ریزعلی نبود و قطار از راه می‌رسید، شاید قطعه‌های کوچک و بزرگ آن غول آهنی و مسافرانش را باید در میان امواج خروشان رودخانه سرد پایین ریل پیدا می‌کردند.

ریزعلی می‌گوید: این واقعه به حدود 50 سال پیش و زمانی که حدود 31 الی 32 ساله بودم و یک فرزند داشتم بازمی‌گردد، یادم می‌آید اواخر پاییز بود که یک شب باجناقم میهمان من شده بود، ساعت 8 شب یکباره از زیر کرسی بلند شد و گفت که «الان یادم افتاد که فردا دوستانم برای فروش گوسفندان خود به تهران می‌روند و من هم باید بروم» و از من خواست که او را به ایستگاه قطار در حدود 7 کیلومتری منزلمان برسانم.



هرچه به او اصرار کردم که «هوا سرد و بارانی است، امشب را بمان»، قبول نکرد که در نهایت با یک فانوس و تفنگ شکاری به راه افتادیم و او را به ایستگاه رساندم. در راه برگشت به خانه دیدم که فاصله میان دو تونل بر روی خط آهن به خاطر ریزش کوه مسدود شده است و یادم آمد که قطار تا چند دقیقه دیگر از ایستگاه به سمت پایین راه می‌افتد، آن هم قطاری که پُر از مسافر است. با خودم گفتم «هر چه بادا باد»؛ راه افتادم به سمت ایستگاه، اما حدود دو کیلومتر که مانده بود متوجه شدم که قطار از ایستگاه حرکت کرده و چون وزش باد فانوسم را خاموش کرده بود، چاره‌ای ندیدم جز اینکه کُتم را درآوردم و بر سر چوب بستم و نفت فانوس را بر روی آن ریختم و با کبریتی که همراه داشتم، آن را آتش زدم و دوان دوان بر روی ریل قطار به راننده علامت دادم. وقتی دیدم که راننده متوجه نمی‌شود، با تفنگ شکاری یکی دو گلوله شلیک کردم که راننده متوجه شد . وقتی قطار کم‌کم توقف کرد، همه مأموران و مسافران از آن بیرون ریختند و اول فکر می‌کردند که من قصد سوار شدن به قطار را داشته‌ام! به همین خاطر، آنقدر کتکم زدند که له و لورده شدم!

ریزعلی حال و هوای مسافران را هم از یاد نمی‌برد و می‌گوید: وقتی به آنها گفتم که چه اتفاقی افتاده و صحنه را نشانشان دادم، آن وقت بود که متوجه شدند، جان حدود هزار نفر نجات پیدا کرده است و آنقدر به شعف آمده بودند که بازرس قطار همان شب، تمام جیب‌هایش را گشت و 50 تومان به من انعام داد.
داماد ریزعلی میانه سخن او را پی می‌گیرد و بیان می‌کند: الان برخی از مأموران قطار که هنوز زنده‌اند و بازنشسته شده‌اند، وقتی خاطره آن شب و صحنه آن درّه را تعریف می‌کنند، از شدت هیجان به گریه می‌افتند.
ریزعلی ادامه می‌دهد: چون لباس‌هایم درآورده بودم و عرق‌ریزان بر روی ریل دویده بودم، آن شب سرما خوردم و تمام بدنم عفونت کرد . تا 15 روز در یکی از درمانگاه‌های میانه تحت درمان بودم و بعد از آن بود که برای ادامه درمان به تبریز رفتم، اما هزینه درمانم آنقدر بالا بود که حتی گوسفندانم را فروختم و خلاصه در آن دو سه ماه درمان، تمام دارایی‌ام را خرج کردم.
یک سال پس از حادثه، داستان آن شب وارد کتاب‌های درسی بچه‌ها شد، اما تا سال 69 یا 70 هیچکس جز اهالی روستایمان نمی‌دانست که دهقان فداکار منم؛ تا اینکه وقتی به خاطر بیماری در یکی از بیمارستان‌های تبریز بستری شده بودم، به طور اتفاقی و البته بعد از تحقیقات، من را شناختند.

وقتی از ریزعلی می‌پرسیم که «با یادآوری داستان آن شب و دیدن آن در کتاب‌های دانش‌آموزان، چه حال و هوایی پیدا می‌کنی؟» فقط در یک جمله می‌گوید: «به آن شب افتخار می‌کنم» و ادامه می‌دهد: «دانش‌آموزان محله که من را می‌شناسند، همیشه ماجرای آن شب را سؤال می‌کنند و خوشحالیشان را هم ابراز می‌کنند».



دهقان فداکار که این روزها با بیماری «آب مروارید» دست و پنجه نرم می‌کند و چشمان پُرفروغش از این درد رنجور شده، می‌گوید: دو سال است که چشمانم آب مروارید آورده است و همسرم نیز حدود 7 – 8 سال است که دیسک کمر دارد. داماد ریزعلی یادآوری می‌کند که کارکنان راه‌آهن برایش دفترچه بیمه ای تهیه کرده‌اند که البته چون بیمه تأمین اجتماعی نیست، در بیشتر جاها آن را قبول نمی‌کنند و هزینه‌های درمان را خودش به هر زحمت و مشقتی است، تأمین می‌کند.




وقتی از او می‌پرسم که «در این سال‌ها کسی از مسئولان به دیدنت آمده‌ یا خیر؟» می‌گوید: «نه، هیچکس نیامده است!»، اما یادی از «مرحوم دادمان» وزیر پیشین راه و ترابری می‌کند که در زمان مدیریتش بر راه‌آهن کشور هدیه سفر مشهد را برای دهقان فداکار و خانواده‌اش فراهم کرده بود و در زمان کوتاه وزارتش هم مستمری ماهانه‌ای را برایش جور کرده بود، اما الان چیزی از آن دستگیرش نمی‌شود، جز حدود 100 هزار تومان!  ریشه این مسئله هم به سال‌ها پیش برمی‌گردد؛ زمانی که ریزعلی ضمانت وام 8 میلیون تومانی یکی از اقوامش را کرده بود، اما حالا که آن شخص فوت کرده و خانواده‌اش هم خُلف ‌وعده کرده‌اند، اقساط وام از حقوق 300 هزار تومانی او کم می‌شود!
آنطور که داماد ریزعلی می‌گوید، 6 سال است که اقساط وام از حقوق دهقان فداکار مردم ایران کم می‌شود، اما هنوز اصل مبلغ وام باقی مانده است!
 پیرمرد دردمند اما آبرومند و با عزت، جوانان را سرمایه مملکت می‌خواند و به آنها توصیه می‌کند که به کشورشان پایبند باشند و به آن خدمت کنند و وقتی از او تقاضا می‌کنیم که حرفش را با مسئولان بگوید، متواضعانه می‌گوید: «هیچ تقاضایی ندارم، جز اینکه اگر امکان دارد فکری به حال وامی که ضمانت آن را کرده‌ام و الان اقساطش از حقوق‌ام، کسر می شود بکنند . اگر الان می‌توانستم برای گذران زندگی حتی نگهبانی هم می‌کردم، اما توان بدنی ندارم».
 


پایان این گفت‌وگوی صمیمانه با میهمان‌نوازی دهقان دوست‌داشتنی و همسر و دختر و دامادش همزمان می‌شود؛ با اصرار خانواده ریزعلی بر سر سفره‌ای ساده و بی‌ریا، ولی همراه با یک دنیا مهربانی و معنویت می‌نشینم؛ و کیست که در گوشه‌ای از دنیا، چنین سفره‌ای پیداکند که انگار همه خوبی‌ها و مهربانی‌ها در وجود صاحبش جمع شده است.
از خانه ریزعلی بیرون می‌آیم، در حالی که یک دنیا عشق و محبت نسبت به او در دلم موج می‌زند، اما این سؤال هم بیشتر از قبل ذهنم را می‌آزارد که آیا کسی از متولیان امر، سراغ خانه دهقان فداکار را خواهد گرفت و لحظه‌ای پای درد دل او خواهد نشست یااین رفت وآمدها همچنان تنهاسهم مردم و رسانه‌ها خواهد بود؟!  شاید فراموشی رسم این دیار شده است !!


جمعه 11 فروردین ماه سال 1391 ساعت 3:27 PM | توسط: امیر | چاپ مطلب
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
  • >>


آرشیو

  • » بهمن 1390 (8)
  • » اسفند 1390 (10)
  • » فروردین 1391 (3)
  • » اردیبهشت 1391 (2)

آهنگ زمینه

همسفران

  • » دختر اپی لپتیک
  • » رفیق م.ف عزیز
  • » می ناب صهبانا
  • » کوروش عزیز
  • » امید عزیز
  • » آرمان عزیز
  • » امیر محبوب دلها
  • » آیدا
  • » قطره قطره تا دریا ...
  • » من نوشته ها
  • » پرچونه
  • » سرزمین آفتاب
  • » دانشمنگ
  • » نم نمک
  • » آهوی وحشی
  • » ازپری تا سا
  • » ماه سلطان
  • » شب های نقره ای
  • » صدای زندگی
  • » خانه مهندس سینا
  • » فریاد یک زن
  • » خاطرات کهنه و شعرهای نو

آخرین ارسالها

  • » موسم قشلاق رفت
  • » مهمان دولتی بیگانه
  • » اعتراض به فروش شرعی گور مفاخرایران
  • » اگر چارلی به پیامبری برگزیده می شد
  • » دهقان فداکار
  • » عید شما مبارک
  • » روز عدد پی و تولد آلبرت انیشتین بر شما هم  مبارک باد
  • » گز نخور !
  • » بزرگترین ایستگاه متروی خاورمیانه (بیست هزارفرسنگ زیر دریا)
  • » تبریک اولین اسکار ایران
  • » گذرهای تاریک
  • » کاسه چوبی
  • » نقطه سر خط
  • » قیمت شیر در شهر شما چقدر است ؟
  • » فرآیند پیری
  • لیست کامل عناوین یادداشتها

آمار

  • » بازدیدکنندگان:
درباره

» مشاهده کامل شناسنامه
» تماس با مدیر
موضوعات
 حرف های خودمانی (2)    تجربه ها (5)    دیده ها (3)    شنیده ها (1)    ایمیل های منتخب (8)    پستهای منتخب (1)    سخنان لطیف (2)    شاید خداحافظی (1)